تبليغاتX
حرفهایی برای گفتن

حرفهایی برای گفتن

حرفهایی برای گفتن

شعر

مـــــردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !
خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند
چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــــی ! تر می کنند
روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمــــــــر مــــی کنند !
در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیــــــر !!
بر رخ ناهیـــــــد و مینـــــــــا و صنــــــوبر می کنند !
بعدٍ چنــــــدی کز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خـــــــود ! فکــــر دیگــــــر مـــی کنند
دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــــــن بی بدیل یار و همســـــــر می کنند
کـــــــــج نیندیشید !! فکــر همســـــــر دیگر نیَند !
از برای بچـــه هاشان ، فکر مـــــــادر مـــی کنند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:31  توسط بهار  | 

چرا کسی منو تحویل نمیگیره

خسته شدم خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:16  توسط بهار  | 

 

گفتمش دل میخری؟پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند خنده ای کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستانش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود

                  زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست / ارد بزرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:27  توسط بهار  | 

ماجرای کامنت خصوصی

سلام

از وقتی دوباره وبمو راه اندازی کردم یه نفر که خودشو دوست سری قبل! معرفی میکنه کامنتهای خصوصی برام میگذاره. مرتب در مورد یک سری بحسهای فلسفی و دوستی پسر و دختر و از اینجور حرفا میگه.ادعا میکنه که من اونو میشناسم ولی باور دوست عزیز نمیشناسمت. گفته اگه بازم خودمو به اون را بزنم کامنتهایی رو که قبلاْ براش فرستادمو  واسم میفرسته تا یادم بیاد.میگه چرا مثل بچه های بی منطق قهر کردی و افسرده شدی و وبتو چند روز حذف کردی و ....

منم گفتم باشه. هر کاری میخای بکن.من که یادم نمیاد درباره دوستی و ... به کسی کامنت خصوصی داده باشم.اینم که وبمو حذف کرده بودم چون مشکلی برام پیش اومده بود حذف کردم.در ضمن خیلی دوست دارم اون کامنتارو ببینم. دوست عزیز منتظرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:47  توسط بهار  | 

خدای مهربان

سر مشق آب ، بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

اما خدای مهربان را یادمان رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:42  توسط بهار  | 

من برگشتم...

سلام دوستان و همشهریان عزیز

چند روز پیش از همه شما خداحافظی کرده و وبمو حذف کردم.ولی بعد پشیمون شدم و دوباره با همون آدرس قبلی به جمع شما برگشتم.

مشکلی برای من پیش اومده بود که خدا رو شکر حل شد و دوباره تصمیم به نوشتن گرفتم.امیدوارم بتونم همیشه بین شما باشم و فعالیت کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:2  توسط بهار  | 

بهاری که زود پائیزی شد!

آنگاه که از حرفهای سربه ابتذال فرود آورده هم کاری ساخته نیست
باید سکوت کرد
"سکوت بسی بهتر از من سخن میگوید."
ممنون که یه مهمان رو چند روزی در جمع وبلاگنویسان خوانساری پذیرفتید.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:55  توسط بهار  |